ميرزا خانلرخان
303
سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )
روز پنجشنبهء بيست و هفتم . صبح ، بين الطلوعين از شريفآباد سوار شده ، بعد از هفت ساعت كه چهار از دسته رفته بود ، به قدمگاه رسيديم . معلوم شد كه هفت فرسخ است نهار خورده خوابيدم . بعد برخاسته به بقعهء قدمگاه رفتم ، زيارت كردم ، آمدم مقابل چاپارخانهء قدمگاه . يك شخصى از اهل قدمگاه براى منزل زوار پاى درخت كاج ، كنار نهر تختى مىساخت از حالت او خوشم آمد . رفتم كنار نهر نشستم . سيدى هم آمد پيش من نشست ، مشغول صحبت بودم ، ديدم پنج شش سوار آمدند رفتند ميان رباط . محمد ابراهيم را فرستادم احوال بپرسد كه اينها از شاهزادهء ما خبرى دارند ؟ برگشت ، ديدم مشهدى مهدى همسايهء طهران ماست . كاغذى هم از شاهزاده خانم دارد كه از منزل شورياب نوشته است . معلوم شد كه فردا به نيشابور مىرسند . گفتم مشهدى مهدى را چاى دادند . شب هم شام برايش فرستادم . جمعهء بيست و هشتم . از قدمگاه سوار شده ، نزديك شهر نيشابور ميرزا حبيب اللّه ، امين تذكرهء گيلان را ديدم كه به مشهد مىرفت . گفت : شاهزاده خانم ديروز در شورياب بودند و امروز وارد نيشابور مىشوند . به شوق تمام رانديم به شهر ، همهجاهاى منزلگاه زوار را گردش كرديم . نيامده بودند . در كاروانسراى ميرزا محمد حسين ، نهار خورده رفتم حمام . عصر بيرون آمدم . باز سوار شده با ميرزاى كاشى ، اطراف شهر را براى منزل تفحص كرديم . جاى مناسبى به نظر نيامد . حالا خيال داريم صبح برويم چاپارخانه تا خدا چه خواهد . شنبهء بيست و نهم صبح زود برخاستم نوكرها را صدا كردم . اسباب و بنه را جمع كردند سوار شديم ، آمديم ، به چاپارخانه . ديدم دو كجاوه و يك پالكى از درب چاپارخانه گذشتند . عقب آنها فرستادم معلوم شد شاهزاده خانم بود . برگشته ، آمدند چاپارخانه منزل كرديم . خودشان و بچهها الحمد اللّه